![]() |
![]() |
|
|
صدای سرفه های زمستان
اسفندی که برای چشم های تو می سوزد و گام هایی که نگران ترس های توست می دوم وقتی که عرق به تنم دریاست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 دی1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط انسیه |
|
|
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد! باعشق : روبرت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 آذر1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط انسیه |
|
|
دختر گفت:اينجا بشينيم.پسر گفت:نه روي اون نيمكت بشينيم.اونجا ماسه داره.ماسه ي زرد.من ماسه ي زردو دوست دارم دركنار هم روي نيمكتي كه در ماسه هاي زرد قرارداشت نشستن.تقريبا به هم چسبيده بودن.پسربا شاخه ي كوچكي كه در دست داشت تصويري بر ماسه هاي زرد كشيد.ــ چي ميكشي؟ــتورو.ــشكل من نيست.ــبه من چه.نقاشي روي ماسه مشكل بود زيرا ماسه ها خشك بود و پس از كشيذن هر خط به جاي اول بر مي گشت.ــدختر گفت:اونجارو نگاه كن يه جيرجيرك داره پرواز ميكنه.ــميبينم.ماده س.ــاز كجا ميدوني؟ــنرها بلند پروازترن.بادي وزيد و تصوير دختر را از روي ماسه ها محو كرد.دختر گفت:فردا هم همديگرو همين جا ميبينيم.مياي يا نه؟ــميام.اما روز بعد پسر نيامد روز بعدش هم نيامد.حتي يك ماه بعد هم نيامد.دختر اغلب روزها روي آن نيمكت كوچك مينشست.تنها بود.مينشست و فكرميكرد و نميتوانست علت نيامدن پسر را درك كند.آخر او نمي توانست حدس بزند كه پدر مادر پسرك او را به كودكستان ديگري برده اند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 مهر1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط انسیه |
|
|
چرا آدما انقدر بی مرفتن؟؟
چرا انقدر زود کارای آدما فراموش می شن؟؟؟ چرا آدما عاشق می شن؟؟ نه... چرا عاشقی انقدر سخت و عذاب آور؟؟؟ چرا دنیا انقدر کوچیکه؟؟ چرا زندگی کردن انقدر سخته؟؟ چرا نمی تونی بگی تنها عشقتو بیشتر از چشمات دوسش داری؟؟؟ چرا وقتی همه ی تلاشتو می کنی که به عشقت خیانت نکنی , آخرش با کمل نا باوری بهت می گه که بی وفایی؟؟ چرا نمیشه رو کسی حساب کرد؟؟؟ چرا زنده ایم؟؟؟ چرا نفس می کشیم؟؟؟ چرا....؟؟؟؟ nc |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط انسیه |
|
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همینجاست , بخند دستخطی که تورا عاشق کرد شوخیه کاغذیه ماست , بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است , بخند آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست , بخند... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط انسیه |
|
خداحافظي در فراسوي زمان پيچيده انبوه جمعيت پشت پنجره از شعري مي گويند كه كسي آْهنگ آن را نمي نوازد احساس بيگانه اي تمام وجودم را فرا گرفته ومرا تا عمق ثانيه هاي پست بي كسي مي كشاند كسي فرياد مرا نمي شنود كه دارم مسافر ثانيه ها مي شوم فقط منتظر اشاره اي از سكوت ثانيه ها هستم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 تیر1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط انسیه |
|
|
دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود ...دل من عادت داشـت ، که بمانـد يک جا به کجا ؟ !معـلـوم است ، به در خانه تو !دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت يک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...دل من ساکن ديوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری .دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه يک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را ديـدی ...؟ !! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 تیر1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط انسیه |
|
|
زندگی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست
زندگی هنر یافتن پنجره در دیواری ست زندگی به همین سادگی در همین نزدیکی ست........ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 تیر1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط انسیه |
|
|
از کنار پنجره به بیرون می نگرم گویی آسمان خورشیدی دیگر می خواهد و به انتظار نشسته است
دستهای خسته روز خورشید را به بیکرانها میبرند و آسمان ماه را فریاد میزند
در سکوت تنهایی فریادی در درونم نهفته است که با سکوت هم آمیخته گشته است
دفتر م را باز میکنم
در آغاز نوشته ام به نام خداست
جوانه های انتظار در دفترم به شکوفه نشسته اند
دفترم سر شار از عطر شکوفه هاست
درختان و گلها همیشه شاداب و زنده اند
دفترم همیشه بهاری است
زردی و سیاهی در آن نیست
زندگی در آن همیشگی است
دوست داشتن تو تا دیوانگی
تنها حقیقت دفترم است
بذر جنون و شیدایی را
در تمام صفحاتش کاشته ام
ولی هر آغازی پایان دارد
پایان با تو بودن چیست؟
چگونه آن را نقاشی کنم؟
باید غروبی ترسیم کنم
ولی غروبم چه بی رنگ است
کاش اشکهایم به رنگی دیگر بود
غروب رنگ سرخ میخواهد
سرخی آن در درون رگهایم نهفته است
آسمان دفترم چه گلگون شده است
رنگی که از وجود خسته ام بر آن کشیده ام
در انتهای صفحه آن چنین نگاشتم
آغاز بی تو بودن
پایان زندگانی من است |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 تیر1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط انسیه |
|
|
نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 تیر1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط انسیه |
|
|
ميروي تا با نبودن عشق را پر پر کنی میروی با اشک حسرت ، دیده ام را ترکنی آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است من نباشم ، می توانی روزها را سر کنی در نبودت گریه کردم ، آینه احساس کرد آینه شو ، گریه ام را حس کنی باور کنی سبز در عشقت شدم کم کم تو دانستی ولی عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره کاش می شد قصه عشق مرا باور کنی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 تیر1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط انسیه |
|
|
خدایا
خورشیدت را به من قرض می دهی ؟ از تو که پنهان نیست سرزمین خیالم سال هاست که یخ بسته است!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 تیر1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط انسیه |
|
|
دوباره سلام
بالاخره تموم شد! کنکور و می گم....! خوب یا بد , دیگه تموم شد ... با اینکه من اصلا خوب نبودم تو کنکور....!!!! بگذریم! خواستم بگم من برگشتم.................................................. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 تیر1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط انسیه |
|
كاش قلبم درد پنهاني نداشت چهره ام هرگز پريشاني نداشت كاش مي شد دفتر تقدير عشق حرفي از يك روز باراني نداشت كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط انسیه |
|
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم فقط برای مهرانم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط انسیه |
|
|
ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است آن روز که لحظه وداع من و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط انسیه |
|
اگه می بینی که زنده ام , نفس می کشم , تنها به خاطر وجود توست... اگه می بینی شادم , خندونم , با وجود اینکه غصه در دل دارم , تنها به امید بودن توست... اگه می بینی آرومم , بی تابم , سر به زیر , ساکت و گوشه گیرم , فقط به خاطر عشقی است که از سوی تو تو دلم نشسته... اگه دیدی گریونم , خسته ام , پریشونم , بدون که دلم بدجور هوای تو کرده و دیگه دلم طاقت دوری تورو نداره ... اگه دیدی نیستم , نه صدایی و نه خبری از من نیست , بدون که از عشق تو مرده ام!!! آره از عشق تو مرده ام عزیزم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط انسیه |
|
|
خواستم تا بار ديگر داستانی بنويسم قلم نعره کشيد ... کاغذ پاره شد ... افکارم در هم گرديدند ... همه از من تقاضای سکوت کردند . قلم ميدانست که بايد شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشی کند . کاغذ می دانست که در زير سطور غم و اندوه محو می شود . و ... افکارم ميدانستند که از در همی همانند زنجيری سر در گم می شوند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط انسیه |
|
|
وقتی به دنیا می آییم در گو شمان اذان می خوانند
وقتی از دنیا میرویم برایمان نماز می خوانند زندگی چه کوتاست فاصله ی بین اذان و نماز.........
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 11 بعد از ظهر توسط انسیه |
|
من که به اندازه یک درخت برگ ندارم من که مثل اقیانوس بی کران نیستم من که نمی توانم چون آفتابگردان به روی خورشید بگردم من از دنیا جدا شده ام و از خورشید دور افتادم شاید در اعماق کهکشان دیگری باشم شاید در چاهی افتاده باشم یا شاید جادوگران,طلسم کرده اند خورشید برایم معنایی ندارد وقتی تنهام مفهوم تاریکی را در ذهن دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 10 بعد از ظهر توسط انسیه |
|
|
دلشان خوش شده
که دلم را خوش کرده اند به آبی دریا غافل که من هنوز آسمان را نگاه می کنم راز دریا را مدت هاست از گوش ماهی ها شنیده ام! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 9 بعد از ظهر توسط انسیه |
|
اگر داوطلبی در کنکور قبول نشد: ۱-در سال ۵۲ جمعه داریم و می دانیم که جمعه ها فقط برای استراحت است .به این ترتیب ۳۱۳ روز می ماند. ۲-حداقل۵۰روز مربوط به تعطیلات تابستانی است و چون هوا گرم است مطالعه ی دقیق برای هر فرد طبیعی مشکل است بنابراین ۲۶۳ روز دیگر باقی می ماند . ۳-در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا ۱۲۲ روز می شود بنابر این ۱۴۱ روز باقی می ماند. ۴-سلامت جسم و روح روزانه حداقل به یک ساعت تفریح نیاز دارد که جمعا۱۵ روز می شود پس ۱۲۶ روز باقی می ماند. ۵- ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا(مثل صبحانه .ناهاروشام) لازم است که در کل ۳۰ روز می شود پس ۹۶ روز دیگر باقی می ماند. ۶-یک ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی با دیگران و البته پشتیبان ضروری است زیرا انسان موجودی است اجتماعی و این خود ۱۵ روز از کل سال است بنابر این ۸۱ روز از سال باقی می ماند. ۷- روز های امتحان دستکم ۴۵ روز از سال را به خود اختصاص می دهد و نظر به حجم بالای درسها تو خستگی ناشی از امتحان ۳۶ روز دیگر باقی می ماند. ۸-تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف از سال حداقل ۳۰ روز است .مگر می توان در این اعیاد وقت را به مطالعه گذراند؟ پس ۶ روز باقی می ماند. ۹-در سال حداقل ۳ روز به بیماری می گذرد و ۳ روز دیگر باقی می ماند. ۱۰-سینما رفتن و سایر امور شخصی هم لااقل ۲ روز از سال را در بر می گیرد.پس فقط یک روز دیگر باقی می ماند. ۱۱-یک روز باقی مانده هم همان روز تولد شماست.چگونه میتوان در آن روز مخصوص درس خواند.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 تیر1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط انسیه |
|
|
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم به آسمون نگاه ميکني، دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني که کم نور تره قانع باش چون اوني که پر نور تره رو همه نگاه ميکنن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 9 بعد از ظهر توسط انسیه |
|
غروب را دوست دارم چون به رنگ شراب است شراب را دوست دارم چون به رنگ خون است خون را دوست دارم چون جاری کننده قلب است قلب را دوست دارم چون خانه تو آنجا است دوستم داشته باش چون شاید فردایی نباشد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 فروردین1385ساعت 8 بعد از ظهر توسط انسیه |
|
|
.آموخته ام که هميشه کسي هست که به ما احتياج دارد ..آموخته ام که هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم. .آموخته ام که انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند. .آموخته ام که هميشه هميشه بخندم. .آموخته ام که هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند. .آموخته ام که به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم. .آموخته ام که هرگاه که ترسيده ام ،شکست خورده ام. .آموخته ام که غرور انسان ها را هرگز نشکنم. .آموخته ام که هرگز وابسته کسي نباشم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 فروردین1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط انسیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
مجسمه های زیبا وباور نکردنی شبیه انسان جوک و لطیفه crazy frog دانلود آهنگهای ایرانی مایکل جکسون دز تهران آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 آذر 1385 تیر 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| پیوندها |
|
666 از پشت یک سوم مهشید معصومه جون حرف هایی برای نگفتن کلاغ دنیای فوتبال دنیای بی قراری دنیای سخن سعید (زندگی) مسافر غریب سلطان قلبها بهترین وبلاگ در ایران سلطان عشق سلطان قلبها(عاشقانه) |
|
RSS
|